|
حرف هایی برای خدا |
|
|
هنوز هم با همه آدم ها فرق داری با همه مدعیان "دوستت دارم" هنوز هم واقعا دوستم داری! و من هنوز بی اعتمادم...!!
* گاهی لازمه از خيلي چيزا دور باشي تا به خودت نزديک بشي !! * دلم روضه های مکشوف می خواهد!!
+
جمعه سی ام دی 1390
|
باید انگشت هایت را قرض می گرفتم! برای شمردن این همه سکوت کم آورده ام...
* گاهی وقت ها درد اصلی مان را پشت همین چند کلمه به ظاهر ساده پنهان می کنیم تا به چشم نیاییم. تا دیده نشویم. شاید یک جوری خودمان را گول می زنیم. به هر حال مخاطب هرگز متوجه نمی شود که درد اصلی یه چیز دیگه است...!!
+
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
|
کسی جایم را توی دلت گرفته است من مطمئنم. کسی جایت را توی دلم نمی گیرد من مطمئنم...!!
*با این وجود بازم دوستت دارم... نمی دونم چرا؟!
+
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
|
آدم برای اینکه رها شود باید وصل شود به یک جای محکم تر. به یک پناهگاه امن تر. اصلا باید طناب محکم تری باشد که آدم جرات کند این طناب پوسیده توی دستش را رها کند و طناب محکم تر را بگیرد...
* خدایا طناب محکمت رو بده به دستم! * به زودی زندگیم دچار تغییراتی میشه که باید زودتر از این ها حسش می کردم!! * نظر بدی یا ندی برام مهم نیست نه اینکه خواسته باشم بی احترامی کنم فقط می خوام بگم که هدفم از نوشتن وبلاگ جمع کردن نظرات نیست. همین که بخونی برام کافیه! من کسی رو لینک نمی کنم و از کسی هم انتظار لینک کردن ندارم ولی اگه از وبلاگی خوشم بیاد به وبلاگ دوستان اضافه می کنم و هر وقت بروز باشه می خونم... (این مطلب رو باید زودتر از اینا می گفتم) * از این به بعد عکس های هنری که میگیرم رو می زارم تو وبلاگ ( تو قسمت موضوعات: عکاسی های من)
+
دوشنبه بیست و ششم دی 1390
|
راه رفتنت را نشستنت را حرف زدنت را خندیدنت را نفس کشیدنت را که میان آدم های اطرافت می بینم دلم می سوزد...
نه! اشتباه نکن! تو که بهتر میدانی من حسود نیستم.
من هنوز هم به راه رفتنت به نشستنت به حرف زدنت به خندیدنت به نفس کشیدنت میان خاطراتی دور دلخوشم...
* هرچه که فکر می کنم، می بینم بار اولی که عاشق شدم بار آخر بود...
+
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
|
دیگر نه شوق از راه رسیدن کسی هست نه دلشورهی رفتنش. نه از تنهایی می ترسم، نه از تاریکی نه از این جاده بی انتها... خودم هستم؛ با همین دست های خالی و نگاهی که به افق های تازه دوخته شده است...
* حرف زدن راحته، عمل کردن سخته... * همه چیز عالیست!
+
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
|
خودت را هم بکُشی رد این غم مشکوک پشت شیطنت های دائمی نگاهت گم نمی شود...!!
* هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست تنها گناه آینه ها زودباوری است...
+
سه شنبه بیستم دی 1390
|
سکوت سرد این روزها را مگذار به حساب آرامش خیلی وقت ها "مرگ" در سکوت اتفاق می افتد...!
* سکوت تو، مخاطب خاص تمام نوشته های من است... * امشب جمله ای رو که خیلی وقت پیش باید می گفتم بهت گفتم: دوست دارم...! * پست موقت هام زیاد شده نمی دونم این حرف ها رو کی باید عمومی کنم!!!
+
دوشنبه نوزدهم دی 1390
|
حالا هی بیا و برو و روی این زخم کهنه نمک بپاش! من اما، معشوقهی چشم های قشنگ تو بودن را با دنیا عوض نمی کنم...!!
* تازگی ها فهمیده ام عمر دلخوشیهایم به اندازه یک پست وبلاگی هم نیست... *خسته ام؛ دوباره باورم می کنی؟!
+
دوشنبه نوزدهم دی 1390
|
...قصه که به آخر رسید، مجنون پیدا شد، لیلی مجنونش را دید. لیلی گفت: پس قصه ، قصه من و توست. پس مجنون تویی! خدا گفت: قصه نیست. راز است. این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ.
* قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی!
+
یکشنبه هجدهم دی 1390
|
یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید... من ولی منتظر بارانم!
* هنوز رو حرف اولم موندم. * نمی تونم با خودم کنار بیام معلوم نیست تا کی باید زجر بکشم...
+
یکشنبه هجدهم دی 1390
درست است که من هیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام! درست است که زیر بوته باد، سر بر خشت خالی نهاده ام. درست است که طاقت تشنگی در من نیست اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید ... (سید علی صالحی)
* حالم از این همه ظلم بهم می خوره !! * بعضی وقت ها نباید ساکت بود باید فریاد کشید.
+
شنبه هفدهم دی 1390
|
درد دارد وقتی نمی شود از خودت به خودت شکایت کرد...
+
شنبه هفدهم دی 1390
خدايا در ميان کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده ، من از پایین خسته شدم، دوسش ندارم؛ نميشه تنهايي ها رو با اين آدمها قسمت کرد! اين ها همه خودشون به خودشون گره خوردن. من تو رو مي خوام خدا می فهمی...!!
* دوسِت دارم خدا ! * به ياد آرزوهايي که مي ميرند سکوتي مي کنم سنگين تر از فرياد ...
+
جمعه شانزدهم دی 1390
برایت گریه می کنم مثل آنهایی که دنبال تو می گردند ولی خودشان گم شده اند...!!
* عاشق نیستم فقط دم از عاشقی می زنم...!
+
جمعه شانزدهم دی 1390
وقتی داری بر می گردی. هر دستی را که به سمتت دراز می شود نگیر. حتی اگر در مسیر این همه خاطره، پای دلت به جایی گیر کرد و زمین خوردی و زخمی شدی!! باز هم دست کسی را نگیر. این روزها دست ها بی اعتبار شده اند همان قدر که دلها... بلند شو...!! دستت را بگیر به همان زانوی زخمی و خودت راه بیفت.
* راه بیفت احسان ، راه بیفت که خیلی راه نرفته داری ...!!!
+
پنجشنبه پانزدهم دی 1390
|
|